Monday, March 14, 2005

این یادداشت را تابستان که ایران بودم نوشتم :
همه چیز از اینجا آغاز شد از من و این کاغذسفید و خودکار از درک این سپیدی کاغذ ازعجز من و نوشتنهای همیشه من اینجا من خودم بودم بدون هیچ پرده ای بدون هیچ دیواری روبروی من درمقابل من من ایستاده است.
...
امشب دلم برای مونترال تنگ شد. برای آن سکوت و امنیت برای کوچه های خالی برای زندگی دور از هیاهو ...انگار رفتم دور اینی که اینجاست من نیستم یکی دیگر داره جای من نفس می کشه راه می رود. دلم می خواهد آب شوم برم در زمین جاری بشم این کابوس کی تمام می شود؟
دلم می خواهد برگردم به روال همیشگی خانه و دانشگاه ... خانه .... خانه کجاست؟این چند شب که تو اتاقم خوابیدم انگار هر چی می گذشت من از خودم غریبه تر می شوم این دیگه من نیستم اینی که ا ینجاست یکی دیگه است!
بعضی وقتها حس می کنم هیچوقت از اینجا دور نبودم بعضی وقتها حس می کنم هرگز اینجا نبودم احساس آدمی را دارم که کردنش زیرآب و نمی داند زنده است یا مرده بیدار است یا خواب؟!
بازگشتی وجود ندارد تمام خاطرات من ازکوچه ها و خیابانها حالامثل روحهای سرگردانی شده اند که مدتهاست آواره شده اند و دیگر کسی را نمی ترسانند.........

Wednesday, March 02, 2005

بعضی اوقات وقتی اظهار نظر بعضی ایرانی های اینجا راجع به ایران می شنوم . دلم می خواهد دیوانه بشم! نمی دانم بعضی هااصرار دارن ثابت کنند ازجهنم در رفته اند! بعضی هاشونم هیچی اینجا ندارد اما با اصرار از ایران بد می گویند! بعضی وقتها این حس بهم دست میده که این حرفها را می زنند که بدبختی و غربتشون را توجیه کنند! یه جوری خودشون را توجیه کنند که چرا اینجا هستند! به نظر من اون آدمهایی که به یه مرحله ای اینجا می رسند و احساس می کنند که اگر بر گردند زندگی بهتری دارند وبر می گردند خیلی خیلی شجاع هستند! دلم می خواهد اینقدر قوی باشم که اون روز بتونم چمدانم را ببندم و به ایران بر گردم ( البته اگر فرض کنیم که ترکش کردم!)

Wednesday, February 23, 2005

گر چه هنوز تا بهار مانده، اما همیشه زمان خوبی برای انجام دادن کارهای عقب افتاده است! مثل وبلاگ من که چند سالی هست که قراره درست بشه! تولدش مبارک؛ إنشاالله منم یاد می گیرم خوب تایپ کنم!

یک بار یک معلم انشا؛ بعد از عمری روزی 6 صفحه دفتر خاطرات نوشتن به من گفت شروع کن یادداشت روزانه بنویس انشات خوب بشه!!!!!! اصولا نمره انشا من یا خیلی خوب بوده یاخیلی بد . یعنی یا پارازیت من ومعلم انشا یکی بوده یا 180 درجه فرق داشته! اما این بار از نمره خبری نیست! این فقط به یاد حرف معلمی است که می ترسید اگه نمره نباشه کسی نمی نویسد!این ادامه دفتر چوخاطرات، ادامه یادداشت کنار جزوه، ادامه دفتر توی کمد است... من هنوز هم نمی دانم چرا لحظه هایی هیچ چیز به جز نوشتن آدم را آرام نمی کند؟؟؟؟ انگار صدای توی ذهنت با نوشتن آرام می شود.... آرام آرام کلمه ها تو را به اعماق سکوت می یرند!امروز در زرند زلزله شده ..... اگه یه روز صبح با خبر زلزله تو تهران بیدار بشم باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟