این یادداشت را تابستان که ایران بودم نوشتم :
همه چیز از اینجا آغاز شد از من و این کاغذسفید و خودکار از درک این سپیدی کاغذ ازعجز من و نوشتنهای همیشه من اینجا من خودم بودم بدون هیچ پرده ای بدون هیچ دیواری روبروی من درمقابل من من ایستاده است.
...
امشب دلم برای مونترال تنگ شد. برای آن سکوت و امنیت برای کوچه های خالی برای زندگی دور از هیاهو ...انگار رفتم دور اینی که اینجاست من نیستم یکی دیگر داره جای من نفس می کشه راه می رود. دلم می خواهد آب شوم برم در زمین جاری بشم این کابوس کی تمام می شود؟
دلم می خواهد برگردم به روال همیشگی خانه و دانشگاه ... خانه .... خانه کجاست؟این چند شب که تو اتاقم خوابیدم انگار هر چی می گذشت من از خودم غریبه تر می شوم این دیگه من نیستم اینی که ا ینجاست یکی دیگه است!
بعضی وقتها حس می کنم هیچوقت از اینجا دور نبودم بعضی وقتها حس می کنم هرگز اینجا نبودم احساس آدمی را دارم که کردنش زیرآب و نمی داند زنده است یا مرده بیدار است یا خواب؟!
بازگشتی وجود ندارد تمام خاطرات من ازکوچه ها و خیابانها حالامثل روحهای سرگردانی شده اند که مدتهاست آواره شده اند و دیگر کسی را نمی ترسانند.........
همه چیز از اینجا آغاز شد از من و این کاغذسفید و خودکار از درک این سپیدی کاغذ ازعجز من و نوشتنهای همیشه من اینجا من خودم بودم بدون هیچ پرده ای بدون هیچ دیواری روبروی من درمقابل من من ایستاده است.
...
امشب دلم برای مونترال تنگ شد. برای آن سکوت و امنیت برای کوچه های خالی برای زندگی دور از هیاهو ...انگار رفتم دور اینی که اینجاست من نیستم یکی دیگر داره جای من نفس می کشه راه می رود. دلم می خواهد آب شوم برم در زمین جاری بشم این کابوس کی تمام می شود؟
دلم می خواهد برگردم به روال همیشگی خانه و دانشگاه ... خانه .... خانه کجاست؟این چند شب که تو اتاقم خوابیدم انگار هر چی می گذشت من از خودم غریبه تر می شوم این دیگه من نیستم اینی که ا ینجاست یکی دیگه است!
بعضی وقتها حس می کنم هیچوقت از اینجا دور نبودم بعضی وقتها حس می کنم هرگز اینجا نبودم احساس آدمی را دارم که کردنش زیرآب و نمی داند زنده است یا مرده بیدار است یا خواب؟!
بازگشتی وجود ندارد تمام خاطرات من ازکوچه ها و خیابانها حالامثل روحهای سرگردانی شده اند که مدتهاست آواره شده اند و دیگر کسی را نمی ترسانند.........