Monday, November 13, 2006

کوچولوئک

کوچولوئک من! هنوزنیامدی و من نمی دانم که کی به انتظارت خواهم بود؟همیشه دلم می خواست وقتی می آیی من و تو ساعت های زیادی با هم راه برویم . همیشه دلم می خواست در آن نه ماهی که من به انتظار لبخندت هستم برایت داستانی بنویسم که وقتی خواندن را یاد گرفتی بخوانی. برای تویی که دور از سرزمین مادری و خانه پدریم یه دنیا می آیی بگویم که از کجا آمده ای تا شاید در روزهای نوجوانی بدانی به کجا می روی. دلم می خواست تمام شعرها و داستانهایی که به زبان مادریت است را جمع کنم تا وقتی خواندن زبان مادریت را یاد گرفتی بتوانی آنها را بخوانی. هنوز یادم نرفته سر قرارم باهات هستم برایت یک کتاب تاریخ می نویسم از تاریخ سرزمینم ایران برای تو با داستانهایی برای هر شب تو.
می دانم روزی همان طور که من پدر و مادرم را به تمسخر گرفتم تو هم به من خواهی خندید . اما تنها امیدم این است که همان طور که من روزی به این نتیجه رسیدم که پدرو مادرم بهترین کاری که می توانستند انجام بدهند برای من انجام دادند تو هم روزی بفهمی که این تنها چیزی بود که من برای دادن به تو داشتم ....زبان اینجا را خیلی زود یاد خواهی گرفت و خیلی زودتر از اینکه مدرسه بروی ایراد من را خواهی گرفت... اما من امنیت و عشق سرزمین مادری را به تو می دهم. خاطره خانه مادر بزرگ ، خاطره جمع شدنهای فامیل، خاطرات نخلهای جنوب، خلیج فارس، رشته کوه البرز و دریای خزر. خاطرهُ فال حافظ، خاطرهُ مثنوی خواندن و خاطرهُ با شاملو عاشق شدن.
کوچولوئک ، خیلی چیزها هست که قبل از اینکه بیایی من دلم می خواهد انجام بدهم، برای تو و برای خودم و من هنوز خیلی از آنها را انجام ندادم. قول بده از صبر کردن خسته نمی شوی ووقتی که من منتظرت ایستادم به روی من خواهی خندید
....

Thursday, September 07, 2006

Greenfields – Four brothers

Greenfields – Four brothers
Once there were greenfields
Kissed by the sun
Once there were valleys
Where rivers used to run
Once there were blue skies
With white clouds high above
Once they were part of
An everlasting love
We were the lovers who strolled
Through greenfields.

Greenfields are gone now
Parched by the sun
Gone from the valleys
Where rivers used to run
Gone with the cold wind
That swept in through to my heart
Gone with the lovers
Who let their dreams depart
Where are the greenfields that we
Used to roam.

I'll never know what made you run away
How can I keep searching when dark clouds hide the day
I only know there's nothing here for me
Nothing in this wild world left for me to see.

But I'll keep on waiting
'Til you return
I'll keep on waiting
Until the day you learn
You can't be happy
When your heart's on a roam
You can't be happy
Until you bring it home
Home to the greenfields and me
Once again.

Thursday, August 24, 2006

پاییز

اینجا ديگه داره بوی پاييز مي ياد و آدم را كمی محزون مي كند، عجیب نيست برای كسی كه از 28 سال عمرش 22 سال شاگرد مدرسه بوده، ديگه بايد با پاييز دوست شده باشه .اما امسال از آمدن پاييز خوشحالم، از اينكه زندگی به روال عاديش بر ميگرده خوشحالم تابستون فصل برنامه های آشفته است .اما وقتی باد پاييز می آید و بوی هوای نيمه بارونی و برگهای خشك در مي آید همه كم كم بر ميگردن به برنامه های هميشگيشان
من يك ماه كه خودم را تنبيه كردم و هرچی عكس و پوستر ايران كه داشتم و روبروی ميز كارم گذاشته بودم را جمع كردم، فكر می كردم اين جوری لحظه های دلتنگی برای ايران كمتر ميشود. فكر نمی كنم خيلی تاثير داشت، اما حالا اين ديوار خاكستری با سادگيش يك جور آرامش بهم ميدهد
چند روز پيش وبلاگ يك آشنايی را می خواندم، وبلاگ به انگليسی بود برای اينكه می خواست نوشتن انگليسيش را تمرين بكند ، شايد فكر بدی نباشد، اما من دلم می خواهد به فارسی حرف بزنم مخصوصا اينجا، ميخواهم صدای درون ذهنم و روحم فارسی باشد هميشه، به زبان مادری به ياد سرزمين مادری
شايد آگر ايران بودم و وبلاگ داشتم به انگليسی می نوشتم همان جوری كه وقتی ايران بودم اخبار را از روی اينترنت از بخش انگليسی پيوند می خواندم و فقط بی بی سی نگاه ميكردم و حالا اخبار را فقط به فارسی می خوانم ! بعضی اوقات چقدر آدم عوض ميشود

Saturday, June 03, 2006

خاطرات پراکنده - گلی ترقی

"تهران هر چه بود با عمله های افغانیش با هجوم بی خبر پاسدارهایش با گرانی قیمت ها و حسن آقایی که گذاشته و رفته بود و جنگ و بمباران وناامنیش وطن بود وهر لحظه و هر حادثه اش به آدم مربوط می شد حتی دردها و گرفتاریهایش معنی داشت و غصه هایش قابل تقسیم بود وخوشبختی های نادرش اتفاقی همگانی بشمار می رفت ومرگ هنوزهم تشریفات خودش را داشت و زندگی هر قدر هم آشفته باز در محدوده چیز های آشنا شکل می گرفت. زندگی در وطن همراه با انتظار بود وامید این که چیزهای بهتر خواهد شد. زندگی در غربت مرور خاطره ها وسفر به گذشته بود و بس."
"زندگی در غربت همراه با دلهره های پنهانی است و احساس گناه از اینکه غریبه ای از آن سوی مرز ها آمده وجای خودی ها را غصب کرده است ونوعی پوزش وعقب نشینی اجباری و خشمی خاموش که جرات بروز ندارد واحساس تحقیری درونی که نیش می زند و منتظر تلافی است وغروری که دو هزار وپانصد سال ریشه دارد و نگاهی که پیوسته از آن بالا با تردید و تمسخر به عوارض تمدن و تجدد می نگرد و اعتماد به اینکه ما نوادگان کورش و داریوش حتی در شکست و فلاکت وزوال نیز از همه برتریم. چرا؟ خدا می داند. و اگر به این روز افتاده ایم و از آن همه دبدبه و چهچهه و دنگ و فنگمان چیزی باقی نمانده تقصیر شما غربیهای استثمارگر پول پرست ظاهربین .

Long - Brazilian Gilrs

Long - by Brazilian Girls

How long can you be walking on eggshells
And breathe in thin air
Get yourself ready for departure when you're already there

Longer than the wall of china
Longer than longing for love
Longer than your panthomime when the audience is bored

How can you tip toe to the exit with your tapping shoes on
Listen to yourself when your cell phone rings and the radio’s on

Longer than your hair in the 80’s
Longer than the long run
Longer than the longest winter
Longer than long

How can you dance on the battlefield with your Sunday clothes on
How long can you can you go along with this shit with a straight face on

Longer than these walls of China
Longer than you know what
Longer than the weakest picture
Longer than long Come on So long

Friday, April 07, 2006



من امروز صبحم را با این عکس ازشکوفه های بهاری باغچه خانه مان در ایران آغازکردم. گفتم این را بگذارم اینجا که همیشه یادم باشد.